کافکا نخست از سوی صادق هدایت به ایرانیان شناسانده شد. یوسف اسحاق پور درباره شرایط ایران آن دوره مینویسد: «ایرانی که هدایت در آن زیسته همان زمان هم از نفس افتاده بود. به مانند "شعاع آفتاب بر لب بام" میرفت که در تاریکی ناپدید شود، و تنها تیرگیهایش در بوف کور بماند و بس، با بوی نای و پوسیدگیهایش، با کثافت و خرت و پرتهای بی مصرفش.»
باید به سخنان اسحاقپور این مطلب را افزود که بوف کور هدایت به معنای پیوند محکم ما با ادبیات جهانی نیست، حتا مجوزی برای ورود به ادبیات جهانی هم نیست، بلکه زخم ادبی تازهای است که با فشار بر آن (تو بخوان نقد آن) دهان میگشاید. بوف کور هدایت بیان این مطلب است که روح ایرانی دیگر بدون آگاهی التیام نمیپذیرد، آسمان فرهنگی ایران ستاره ندارد، روشنایی گذرایش را مدیون شهابهای سرگردان کوته عمر است.
این موضوع از این جهت دارای اهمیت است که داستاننویسی مدرن ایران در چنین شرایطی در هیئت هدایت در همان آغاز شیفته کافکا شد. این علاقه و شیفتگی نمیتوانست در خلا فکری و بسترهای مناسب ادبی به درکی خلاق از آثار کافکا پی برد. بی شک در زمان آشنایی هدایت با آثار کافکا (آنهم به زبان فرانسوی)، منتقدان اروپایی نیز درکی متناسب با زمانه خود از کافکا ارائه میدادند.
فرامرز بهزاد یکی از مترجمان داستانهای کافکا در اینباره میگوید: « در آن موقع یعنی در زمانیکه هدایت مقاله خود را مینوشت در اروپا نیز برداشت دیگری از کافکا و آثار کافکا وجود داشت. و طبیعتاً از این امر هم هدایت تاثیر گرفته است و در "گروه محکومین" این مقاله را نوشته است. اما این مسئله در دهههای بعد یعنی با تفسیرهای دیگر که از آثار کافکا صورت گرفت، طبیعتاً تغییر کرد. الان برداشت با برداشتهای آن زمان خیلی فرق میکند. بدین خاطر نمیتوان گفت که برداشت اش درست بوده ویا غلط بوده، بلکه باید گفت که در واقع متعلق به زمان خود بوده است.»
دنباله مطلب را اینجا بخوانید.