سوال: بعضی ها اگزیستانسیالیسم را به اصالت وجود ترجمه کرده اند، و ما خود در فلسفه ی اسلامی بحث مفصلی درباره ی وجود و اصالت وجود داریم. خواهش می کنم رابطه ی بین این دو را برای ما تشریح کنید.
جواب: به نظر بنده، ترجمه ی اگزیستانسیالیسم به اصالت وجود کاملا و صددرصد غلط و اشتباه است. وقتی ما در فلسفه ی اسلامی می گوییم وجود، مقصودمان نه تنها یک مفهوم ذهنی است، بلکه یک واقعیت عینی وسیعی است که شامل همه چیز، از جمله خود ما می شود و تمام فلاسفه ی اسلامی اعم از فلاسفه مشایی و اشراقی و یا فلسفه ی ملاصدرا و پیروان او، برای مفهوم وجود، یک مصداق عینی قائل هستند، یعنی حقیقتی خارج از ذهن انسان را وجود مطلق می دانند، منتهی ملاصدرا و پیروانش معتقد به اصالت و وحدت وجودند و می گویند یک وجود بیش نیست، ولی با مراتب مختلف، در حالیکه حکمای اشراق به اصالت ماهیت معتقدند، یعنی برای ماهیت اشیا اصالت قائلند و وجود هر شی ء را عارض بر آن می شناسند و وجود را فقط در ذات باری تعالی اصیل و مستقل می دانند.
اما در این که همه ی آن ها برای مفهوم وجود کی مصداق عینی خارجی قائل هستند، شکی نیست. بنابراین، وقتی ما می گوییم اصالت وجود، مقصود نظر اشخاص و یا فلاسفه ای است در اسلام که علاوه بر این که برای مفهوم وجود، مصداق خارجی قائل هستند، در هر شی ء آنچه را که به آن شی ء واقعیت می دهد، وجود آن شی ء می دانند نه ماهیت آن، و این مطلبی است که بیشتر به دست صدرالدین شیرازی و پیروان او در ایران طرح ریزی شده است. اصالت وجود، یعنی اصولا فلسفه ای که یک واقعیت وسیع را به عنوان وجود قائل است که همه چیز مظهری از آن و مرتبه ای از آن و درجه ای از آن است و مستغرق در آن واقعیت است و آن و مرتبه ای از آن و درجه ای از آن است و مستغرق در آن واقعیت است و از آن واقعیت هیچ چیز خارج نیست.
حال می بینیم چقدر این تعریف و معنی، با اگزیستانسیالیسم فرق دارد. اگزیستانسیالیسم چنان که گفتیم، هنگامی در فلسفه ی اروپایی ظهور کرد که اصلا وجود، چنان که در فلسفه ی توماس آکویناس، یا حتی لایب نیتز قبلا مطرح بود، در فلسفه ی اروپایی از بین رفته بود، یعنی کسی به وجود، به معنای یک واقعیت مطلق خارج از ذهن انسان، اعتقاد نداشت مگر الهیون مسیحی در کلیسای کاتولیک. ولی فلاسفه ی معروف اروپا مدت ها بود که از این راه دور شده بودند. هنگامی که در واقع ما می گوییم اگزیستانسیالیسم، کلمه ی اگزیستانس به معنی زندگی فرد، حیات فرد، و فوقش وجود فرد است ولی نه وجودی که سعه و گسترش دارد و شامل وجود ما نیز می شود. حتی اگزیستانسیالیست های مذهبی مثل مارسل و دیگران که معتقد به وجود خداوند نیز هستند، نوعی شکاف و جدایی را بین وجود انسان و وجود خداوند می پذیرند.
و وقتی می گویند اگزیستانسیالیسم، مقصودشان بیشتر اگزیستانس انسان است. حتی به نظر بنده دست کم در مورد مکتب اگزیستانسیالیسم فرانسه بهتر است ما آن را اصالت زندگی ترجمه کنیم تا اصالت وجود. اصولا اگزیستانس به این معنی است و این کلمه را هم در مقابل فلسفه های قرن هجده و نوزده ی اروپا به وجود آوردند که با زندگی سر و کار نداشت. در حالیکه اصالت وجود اسلامی، فلسفه ای است که در آن انسان هیچ گاه از خداوند جدا نیست، یعنی انسان در مرتبه ای از واقعیت قرار دارد که، چه خود بداند و چه نداند، به مراتب بالاتر از واقعیت متصل است. وجود انسان در فلسفه ی اسلامی، وجود از برای حیات ابدی و وصال به مراتب عالی تر هستی است و عین حضور و شهود است، در حالیکه وجود سارتر و امثال او وجودی است که پایانش نیستی و عدم است و اتصالی به مراتب عالی تر وجود ندارد.
دنباله این مبحث جالب را میتوانید در اینجا بخواندید.