تبليغاتX
MARIONETTE






















MARIONETTE


یه روزی از روزای خدا بود. داشتم توی فهرست وبلاگ های به روز شده بلاگفا چرخ میزدم.

همه عنوان های وبلاگها فارسی و بیخود بود. عشقولانه و مزخرف. دانلود و چه میدونم از این جور چیزا.

اون وسط یه اسم عجیب بود منم روش کلیک کردم و این آغاز ماجرا بود !!!

اما این ماجرا واقعا ماجرا بود. دعوا بحث جدل. بحث جدل دعوا. جدل دعوا بحث و الخ.

این همه ماجرا بود! بین ایندو فرد تصادفی چیزی به وجود نیامد جز ماوقع مذکور در بالا.

یه آخر هم داشت این سلسله ترکیب.

یک سری ناسزا به طرف من سرازیر شد و جمله آخر من این بود:

اگه تمام مردم روی زمین مرده باشن و تو آخریش باشی محاله حتا اسمتو بیارم.

حالا اون بعد این مدت و این ناسزاها که گفت یه باره پیام داده دلم بدجوری هواتو کرده.

راستش مخ من از تحلیل این ماجرا آمپر کشیده.

یه جورایی قات زده ام.

از این بابت که سر حرف آخرم هستم مطمئنم. اما چرا آدما اینطوری ان؟

چرا میدونی وقتی دلت تنگ میشه منو اینجور از خودت میرونی؟

هان؟

هان؟

هان؟


اگه جواب منطقی داری بگو بدونم. نگو دیگه دیگه. هر چی میکشیم زیر سر این زبونه.

بگو که دارم فکرای بدی میکنم.

نخواستم باور کنم.

اما دارم راجع بهت بد فکر میکنم.


شاید اون خواننده این وبلاگ دیگه نباشه. اما به هر حال دلم که خنک شد اینجا نوشتم.

و یه چیز دیگه

انرژی ام انقده ته کشیده که به ته همه چی رسیده ام.

بیا یه تلنگر بزن.

گمونم از همه دنیا بریده ام...




نوشته شده در 2011/11/4ساعت توسط Marion| |


دلم میخواد برگردم به زمان بچگیام.

زمان بچگیام

بچگیام

با دفتر مشق با کیف چرم قهواه ای با کفشهای بندی

با کتابهای جلد شده

با معلم های بی سواد

وقتی برق می رفت

زیر نور چراغ روشنایی و چراغ گازی

روزهای جمعه

حمام زوری با آب داغ و بعد پیمپا

سرما خوردگی هام و تبهای طولانیم

غذای تکراری و تکراری

ونبودن بابا

استرس امتحان روز شنبه

فیلم سینمایی روز حمعه ساعت پنج بعد از ظهر

سمبوسه فلفلی و آب نبات تعنایی

شلوار مدرسه با خط اتوی داغ

خونه...

خوشحالی خواب راحت شبهای پنج شنبه


دلم خیلی تنگ شده

خیلی تنگ شده

تنگ شده

کاش این روزهای زشت دلگیر بی رنگ و رو تموم بشه

کاش تموم بشه

تموم بشه...






نوشته شده در 2011/10/18ساعت توسط Marion| |


از اینجا ماندن خسته ام.

تا ابدیت از هر چه ماندن است می گریزم.

به یاد دارم

زمانی که دلتنگی هایم مانع رفتنم شد

و هزار بار گریستم

گریستم

گریستم

و نه خدایی بود

و نه مهری

و نه دلنگرانی

و نه نوازشی

و

نه دیگر اشکی



نوشته شده در 2011/10/15ساعت توسط Marion| |